مولانا محمد بن احمد بيغمى

4

داراب نامه ( فارسى )

بزرگ آمده باشد . او را بتعظيم تمام ببايد آوردن . نيك اختر وزير گفت كه چنين است كه ملك فرمود . پس حكيم را استقبال كردند و او را بحرمت تمام پيش شاه بربر آوردند . چون طيطوس حكيم پيش شاه بربر رسيد ، شرط خدمت بجاى آورد و بعد از ملاقات سلام ملك داراب رسانيد . چون پيشتر ميان شاه فيدوس و ملك داراب دوستى بود ، كه ملك داراب كه از يونان بيرون آمده بود ، گذارش به بربر زمين بود . حكيم مكتوب را كه آورده بود برسانيد ، مكتوب را مطالعه كردند و غرض مكتوب معلوم كردند . بعد از آن طيطوس حكيم را جاى نيكو فرود آوردند و آنچه لايق حكيم بود به خدمت فرستادند . اما ملك فيدوس در خلوت نيك اختر وزير را طلب كرد و گفت : اى وزير خردمند ، ملك داراب از من دختر خواسته است . منعش نميتوانم كردن كه پادشاه عظيم القدرست . امروز در كلّ بساط عالم چون ملك داراب پادشاهى نيست . چون منع كنم ؟ و اگر دختر مىدهم ايران‌زمين دورست و من اين دختر را عظيم دوست ميدارم و بى او نمىتوانم بودن . چارهء من چه باشد ؟ مؤلف اين داستان روايت مىكند كه چون نيك اختر وزير از شاه بربر اين سخن بشنيد ، گفت : اى شاه هيچ غم مخور كه چارهء اين كار بسازم بنوعى كه بهتر باشد . روز ديگر كه آفتاب جهانتاب طالع شد ، حكيم با بزرگان در مجلس شاه بربر حاضر شدند . نيك اختر وزير با طيطوس حكيم گفت كه اى حكيم خردمند ، معلوم دان و آگاه باش كه اين دختر را كه ملك داراب طلب كرده است ، از طرف مغرب و از جانب روم و از چند جاى ديگر هم بطلب اين دختر آمده بودند . ملك فيدوس سوگند ياد كرده است كه من كريمهء خود را به كسى خواهم دادن كه چهار مسئلهء مرا جواب گويد . از هركس كه سؤال كرد هيچ‌كس جواب نداد . ملك نيز دختر را بكس نداد . چون تو مرد حكيم دانايى ، و بطلب كارى چنين آمده‌اى ،